خرید بک لینک
به نام خدابه محض ورودمان به پارک سرما و دلگرفتگی زمستان پیچید توی جانم. درخت های لخت، کلاغ های سیاه، سوز سرما... جمع شده بود با دلگرفتگی غروب جمعه. با خودم فکر کردم آقای همسر و بچه ها را کشاندم بیرون که چه بشود. دم غروب زمستانی پارک خلوت مگر دیدن دارد؟ بعد هی سردتر شد و برای زینب عذاب وجدان گرفتم. فاطمه غر زد خسته شدم از راه رفتن و ناراحت تر شدم. به بهار همین پارک فکر کردم وقتی بیدهای مجنون دلبری می کردند و باغچه ها پر از بنفشه بودند و تک و توک درخت پرشکوفه هم آن وسطها پیدا میشد. به تابستان همین پارک فکر کردم وقتی صدای جیغ و خنده بچهها زمین بازی را پر کرده بود و خانواده ها سبد و زیرانداز به دست واردش میشدند... دوباره به پارک نکاه کردم و خداراشکر کردم بابت کاج هایی که نگذاشتند وسط انبوه قهوهای و خاکستری شاخهها مدفون شود. اما باز فکر کردم چرا آمدیم بیرون؟ حال و هوای خانه بهتر نبود؟ پرنشاط تر؟من نبودم. دخترک سرخ پوست بود که بی تابی کرده بود، بدعنق شده بود و عصر سرد جمعه ای همه را کشانده بود بیرون. بیهدف قدم میزدیم، سردمان بود و ناراحت بودم که تسلیمش شدم.  بعدتر روی نیمکتهای آلاچیقی نشستیم و فاطمه بساط نقاشیاش را درآورد. من چای نبات خوردم و گرم شدم. زینب را بغل کردم و گربهها را نشانش دادم. ماه را دیدیم که لابه لای کاج ها مثل یک چراغ نارنجی روشن شده بودم. کمی تنهایی قدم زدم و زمستان را نگاه کردم، نفس کشیدم. دختر سرخپوست دستم را گرفته بود و داشت تک تک نشانم می داد: باغچههای خالی از گل را، حوض بیرونق را، جیغ و جار کلاغها را، لختی شاخههای درختان را، سوز سرمای توی هوا و آسمان مه گرفته و ابری ر

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:15

به نام خدایک شب تا صبح با هم توی قطار بودیم. از همان راه آهن مشهد خداحافظی کردیم و هرکس رفت سمت خانه پدر و مادر خودش. ظهر بود که حکیم پیام داد: غزاله من اسم سرخپوستی دخترات رو انتخاب کردم. اسم سرخپوستی زینب را گذاشته بود: « مثل خورشید صبح خندان» و چقدر خوب گذاشته بود. زینب از لحظه ای که بیدار میشود دارد به همه لبخند میزند. با آن دوتا مروارید کوچک که یک ماه است به لبخندهایش اضافه شده. فاطمه که بیدار میشود انگار دنیا را بهش دادهاند. من که از توی راهرو سرک میکشم هم سر برمیگرداند و میخندد. هر آدم آشنا یا غریبهای را که ببیند با تمام وجود بهش لبخند میزند. حتی توی تماسهای تصویری. صبح تا شب با آن دست و پاهای کوچک توی خانه چهاردست و پا میکند و دنیا را کشف میکند. اگر حالش خوب باشد چیزی نیاز نداشته باشد به ما هم کاری ندارد. مشغول تمرین نشستن و ایستادن و همه چیز را به دهان بردن خودش است. البته که نمیتوانیم تنهایش بگذاریم چون هر پنج دقیقه بلایی سر خودش میآورد و صدای گریهاش بلند میشود. هر چند پیش آمده که وسط گریه هم باهش چشم تو چشم شویم و به رویمان بخندد. اگر حالش خوب نباشد یا چیزی بخواهد راه میافتد دنبالمان. دارم ظرف میشویم که یک دفعه احساس میکنم چیزی پایم را گرفته. بر که میگردم هربار از دیدن این موجود عجیب ظریف غرق حیرت و لذت میشوم. بارها وسط نماز آویزانم شده و بقیه رکعتها را زینب به بغل خواندهام. آغوشش گرم و روشن و امن است. فاطمه ده بیست روزه بود که فهمیدم میشود به دستهای کوچک دخترت پناه ببری، که آغوش فرزند از امنترین پناهگاههای جهان است. حالا دوتا پناهگاه دارم. زینب میخندد و من یک وقتهایی شک میکنم که

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:15

صفحه بندی